|
|
|
دوشنبه 8 شهریور 1389(01:48:19 ب.ظ)
|
|
|
جشن گلريزان در مشهد
|
|
نهمين جشن گلريزان ستاد ديه خراسان رضوي با هدف کمک به زندانيان نيازمند زندانهاي استان و با حضور خيرين و مسوولان ادارات، نهادهاي دولتي و غيردولتي در محل تالار نور مشهد برگزار شد
|
|
|
|
نهمين جشن گلريزان ستاد ديه خراسان رضوي با هدف کمک به زندانيان نيازمند زندانهاي استان و با حضور خيرين و مسوولان ادارات، نهادهاي دولتي و غيردولتي در محل تالار نور مشهد برگزار شد. ساعت به 9 شب نزديک ميشود که جشن گلريزان با تلاوت آياتي از کلامالله مجيد آغاز ميشود. کمکم صندليهاي تالار نور پر ميشود و اين به معناي حضور پرشور خيرين در اين جشن با شکوه است. برگههايي در بين حضار پخش ميشود تا ميزان کمک خودشان را در آن مشخص کنند. عدهاي مشغول پر کردن اين برگهها ميشوند. مادري وارد سالن ميشود، جلو ميرود و از وي ميخواهم که از علت حضورش را در اين جشن بگويد، ميگويد: اين کار کمک به هم نوع است، اينها افراد بيگناهي هستند که قادر به پرداخت بدهي خود نيستند. بايد براي رضاي خدا همه در اين جشن شرکت کنند. آرام ميگويد: از اول ماه مبارک رمضان چشم انتظار اين جشن هستم چرا که نذر کرده بودم اگر مشکلم حل شود، مبلغي را به اين زندانيان کمک کنم که خدا را شکر به برکت اين نذر مشکلم رفع شد. از او خداحافظي ميکنم و با خود ميانديشم که انتظار اين مادر براي اين جشن چه انتظار شيريني است اما آيا انتظار خانوادههاي زندانيان براي بازگشتن سرپرست خانوادهشان امشب به شيريني ختم ميشود؟ به درب ورودي تالار نزديک ميشوم، مردي با ويلچير نزديک ميشود شما چرا با اين وضعيت در اين جشن شرکت کرديد؟ قصدم بيشتر رضاي خداست. دوست داشتم خانواده فردي را که بر حسب اتفاق مرتکب عملي شده است، شاد کنم. اگر يک لحظه خودمان را جاي اين اشخاص بگذاريم ميبينيم که سختترين لحظات را ميگذرانند پس بايد به اين افراد کمک کنيم. از او که تشکر ميکنم، نگاهم به مادري جلب ميشود که با عصا آرام آرام قدم برميدارد. از او ميخواهند با خط خودش شروع به نوشتن مشخصاتش نمايد، نزديک ميشوم فاميلش رمضاني است و شغلش خانهدار مي باشد. به خانم رمضاني ميگويم از کجا فهميديد که اين جشن برگزار ميشود؟ صدايم را نميشوند به دخترش اشاره ميکند چه ميگويد؟ او نيز جمله مرا تکرار ميکند. خانم رمضاني به سوال من کاري ندارد بلند ميگويد: براي رضاي خدا آمدهام. دخترش در ادامه سخن مادر ميگويد: در خانه نشسته بوديم که وقتي متوجه برگزاري جشن در اين مکان شديم سريع آمديم تا در حد توانمان به اين افراد کمک کنيم. مادرش دوباره ميگويد: خلاصه هر کس بتواند در راه خدا خدمتي بکند، چه از اين بهتر است. همه جا ساکت است و از داخل تالار اين نوا به گوش ميرسد: يا اباصالح مددي مولا در حال گوش کردن به اين نوا هستم که فردي وارد ميشود، کمکش را ميکند و با سرعت در حال ترک تالار است. به او ميگويم: آقا چرا هنوز نيامده تالار را ترک کردهايد؟ در جوابم ميگويد: حضور کم نيز کافيست. از علت حضورش در اين جشن جويا ميشوم؟ با خندهاي پاسخ ميدهد: يک قطره به اندازه يک دريا کمک است. امسال همان خرجي را که ميخواستم افطاري بدهم در اين راه صرف کردم چرا که انجام اين کار حتي از افطاري دادن بهتر است. پدري همراه فرزندش وارد تالار ميشود، اسم پسرش را ميپرسم ميگويد: علي آقا هست، به پدر ميگويم شما در کنار عليآقا هستيد اما اکنون خيلي از پدران که در زندانها به سر ميبرند از فرزندانشان دور هستند و آرزوي يک لحظه در کنار آنها بودن را دارند. ميگويد: بله درست است. من نيز آمدهام تا دل چند خانواده را شاد کنم، دل بچههايي که چشمانتظار پدر هستند همين که آنها خوشحال شوند براي ما رضايت قلبي است. مردي که با موهاي سفيدش در تالار حضور دارد، ميگويد: اگر ميخواهيد عاقبت به خير شويم و خداوند فرداي قيامت به ما رحم کند پس ما نيز وظيفه داريم در حد توانمان به اين افراد کمک کنيم. دوباره نواي دلنشين ديگري در تالار پخش ميشود: تو که آخر گره رو وا ميکني امام رضا(ع) پس چرا امروز و فردا ميکني امام رضا(ع) زن و شوهري نيز در حال پر کردن مبلغ خود هستند، دخترشان هم که حدود دو سال دارد همراه آنهاست، به مرد خانواده ميگويم چرا با خانواده شرکت کردهايد؟ پاسخ ميدهد: براي اين با فرزندم آمدهام تا او نيز ياد بگيرد که بايد به هم نوع خودش کمک کند. هدف ما کمک به کساني است که به طور غيرعمد مرتکب عملي شدهاند، مخصوصا آنهايي که از خانواده خود دور هستند. اکنون بر و بياي بيشتري در تالار نور انجام ميگيرد. خانوادهاي با تمام اعضايش در اين جشن شرکت کردهاند، به آنها که نزديک ميشوم همه دورم حلقه ميزنند. چه شد که در اين جشن شرکت کردهايد؟ يکي از آنها ميگويد: هر کس بايد در حد توانش به اين افراد کمک کند چرا که اين زندانيان بيگناه در زندانها به سر ميبرند. از آنها نيز تشکر ميکنم که وقتشان را در اختيار من گذاشتند. مدت زماني ميگذرد و کليپي از سوي ستاد ديه پخش ميشود که در آن زندانيان در خصوص علت حضورشان در زندان و مشکلاتشان مطالبي بيان ميکنند. کنار محمد علي 13 ساله مينشينم، به او ميگويم فيلم را ميبيني، نظرت چيست؟ پاسخ ميدهد: بايد با کمک خود آرزوي بچههاي آنها را برآورده کنيم، بچههاي آنها دوست دارند که پدرانشان در کنار آنها باشند. به محمدعلي ميگويم يک جمله به ديگران بگو که آنها نيز در اين جشن شرکت کنند. کمي فکر ميکند و ميگويد: از خيرين ميخواهم که به اين زندانيان کمک کنند تا آنها آزاد شوند و زندگي را با خانواده خود دوباره شروع نمايند. به درب ورودي تالار باز ميگردم، متوجه ميشوم که فردي حاضر نيست فرم را پر کند و فقط مبلغ خود را ميدهد و ميرود. به او نزديک ميشوم آقا چرا فرم را پر نکرديد؟ نيازي نيست اصل چيز ديگر است. هدفتان چيست که در اين جشن حضور پيدا کرديد؟ نوعدوستي وظيفه ماست از طرفي در دستورات ديني سفارشات زيادي در اين خصوص شده است. در دعاهاي بعد از فريضهها در ماه مبارک رمضان از خداوند ميخواهيم که زندانيان را آزاد کند، پس بر خود واجب ديدم که در اين جشن حضور يابم. مادري نيز دست پسرش را گرفته است اندکي به او آب ميدهد، قدم زنان در حال ترک تالار هستند ميخواهم با آنها نيز صحبت کنم، اما مجال گفتوگو با آنها را نمييابم، آنقدر شوق و شعف در وجودشان هست که با سرعت تالار را ترک ميکنند. کم کم به انتهاي برنامهها ميرسيم، نگاهم به پدري جلب ميشود که يکي از فرزندانش را در آغوش گرفته است و فرزند ديگرش در کنار او نشسته است، از او نيز پيرامون علت حضورش سوال ميکنم که ميگويد: اين افراد مرتکب عمل عمدي نشدهاند پس هر کس هر ميزان که ميتواند بايد کمک کند، بنده نيز مبلغ ناچيزي کمک کردهام. بدون اينکه حرفي بزنم سخنش را اينگونه ادامه ميدهد: فکر نکنيم که ما لطفي کردهايم بلکه اين وظيفه هر انسان است زيرا سخن خداوند است که در مال ما مقداري از سهم ديگران قرار داده است. جلسه پايان مييابد مجري در حال خواندن اين متن است: تو را ميسپارم به دنياي فردا گفتوگوي پاياني خود را با آقاي موسوي انجام ميدهم که خودش ميگويد 45 سال است که در خيريهها مشغول فعاليت است. او ميگويد: از اين کار لذت ميبرم و رضاي خدا را نيز کسب ميکنم.
|
|
|
.ذکر منبع در استفاده از مطالب و تصاویر الزامی
است
|